على اكبر دهخدا

878

امثال و حكم ( فارسى )

روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستى * گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى . ناصر خسرو . روز ميايد و روزى نمىآيد . نظير : از من رمقى بسعى ساقى مانده است * وز صحبت خلق بيوفاقى مانده است . خيام . از بادهء دوشين قدحى بيش نماند * از عمر ندانم كه چه باقى مانده است . خيام . روز نو و روزى نو . نظير : يوم جديد و رزق جديد . رجوع به : گنجشك روزى . . . ، شود . روز طوفان باد حزم نكوست * خاصه آن را كه خانه خرگاهست . انورى . روزكى چند بود نوبت گل * روزه و توبه همه روزه بجاست . ( عاشقى خواهى و پس توبه كنى * توبه و عشق بهم نايد راست . . . ) سنائى روز محشر امان بايمان است * ( غم ايمان خويش خور كه تو را . . . ) اديب صابر . روز وانفسى است . هركس به خود مشغول است و به ديگرى نمىپردازد . نظير : يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ . قرآن كريم . سورهء 80 . آيهء 34 . روز و فانوس‌كشى ! روزها بر گرد گل ميگرد و شب بر گرد شمع * زندگى جز بر ره پروانه بسپردن خطاست . حضرت اديب . روزهاى سپيد است در شبان سياه . * ( شب فراق نمىبايد از فلك ناليد كه . . . ) سعدى . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . روزهاى سياه كوتاه است . تمثل : شنيدم اين مثل از سالخورده دهقانى * كه « كوته است بسى عمر روزهاى سياه » اگرچه خوب و بد روزگار در گذر است * چه تلخكامى زندان چه شادمانى گاه چو برق و باد ز ما بگذرد هرآنچه رسد * ز دور چرخ چه پاداشن و چه باد افراه ولى به چشم خرد هركه بنگرد بيند * كه روز نيك بر روز بد بود كوتاه ز روز نيك و بد خود هر آنكه ياد آرد * از اين بشكر گر آيد و زان برآرد آه . امير خيزى . روزهء بىنماز . عروس بىجهاز . قورمهء بىپياز . چيزى ناقص . امرى ناتمام . روزه خوردنشرا ديده‌ايم نماز خواندنشرا نديده‌ايم . مثلى مزاح‌گونه است كه بدان بىمبالاتى ممثل را در امر عبادات خواهند . روزه‌دار و به ديگران بخوران * نه مخور روز و شب شكم بدران ( . . . با چنان خوردن و چنان آروق * كى برى رخت جان سوى عيوق بسكه شب ناى و لب بجنبانى * روز مانند ناى انبانى